مودیبا (!)

جشنی در راه است!

سلام

 

از آن قدیم ندیم ها ، امروز را خیلی دوس داشتیم . نه به خاطر مهر بودنش یا 23 بودنش .. نه نه نه  ... قضیه پیچیده نیست ، ساده است - امروز روز تولدمان است!!!

تقریباً دو ماه پیش مجاب شدیم که حتما و حتما بفهمیم تاریخ تولدمان به سال میلادی کِی می شود ... خیلی هم زور زدیم ... زورهامان هم 2 هفته پیش به ثمر رسید ، 15 اکتبر روز تولدمان است در دیار فرنگ ... درست است ، روز زیاد خاصی نیست ، ولی خوب است ، همین که وسط ماه به دنیا آمدیم خودش جای بسی امیدواریست ...

 ولی در عوض ، نکته ی خیلی جالب قضیه این است که امروز ، هم 15 اکتبراست و هم 23 مهر (تولد میلادی و شمسی مان با هم قاطی شده است!) از صبح خیلی با این موضوع حال می کنیم و کلی هم به خودمان فخر می فروشیم!

تولد امسالمان مثل هیچ کدام از قبلی ها نیست ، قبلی ها اندکی شبیه تر بود به تولد ... شب ها بدون این که به تولدمان فکر کنیم می خوابیدیم و صبح با کلی پیام تبریک و فدایت شوم و ایشالله 120 ساله شی و امثالهم از خواب می پریدیم ؛ تا دم غروب هم کلی خوش به حالمان بود و از انجام هر گونه عمل سخت و طاقت فرسایی از قبیل نان خریدن و درس خواندن و برو مغازه ببین بابا باهات کاری نداشته باشه و اتاقتو مرتب کن مصطفی و ... معاف بودیم. خوب بود تولدهامان معمولاً

البته تولدمان همیشه هم اینطوری نبود ، اتفاق های خاص هم می افتاد ، البته به ندرت ... دو بار غافلگیر (معادل فارسی کلمه ی سورپرایز) شدیم - یک بار قلبمان تا زیر زبانمان بالا آمد - دو سه باری را نیز  مهمان ویژه ی مراسمی از قبل برنامه ریزی شده بودیم.

اما امسال...

دیشب زود خوابیدیم که وقتی صبح بیدارمان می کنند ، خواب آلود نباشیم و حدالاقل در عکس هایی که قرار است امسال گرفته شود از ما ، چشم هامان خمار نباشد! قبل از خواب هم کلی فکر و خیال بود در ذهنمان که وقتی صبح بیدارمان می کنند ، اولش خودمان رو به خواب بزنیم و یهویی بیدارشویم و مثلاً ذوق کنیم و کلی خوشحال شویم و بخندیم و برقصیم و بخوریم و ... نفهمیدیم کِی خوابمان برد! 

صبح با نوای دلنشین کامیون هایی که جلو خانه مان سنگ خالی می کنند ، بیدار شدیم ، اندکی بعد کمی شیشه ها لرزید ، به برکت عبور غلتک هایی که به انجام وظیفه مشغولند ، راننده هاشان اینگونه می گویند (قرار است از کنار خانه مان اتوبان رد شود!) هیچ کس هم در خانه حضور ندارد ... خب ، طبیعیست ، رفته اند تا مراسم تولدمان را هر چه با شکوه تر برگزار کنند دیگر ، در جایی متفاوت ، مثلاً در باغ یکی از دوستان! ... نه نه ، صبر کنید . مادر تشریف دارند ، برادر نیز خوابیده اند ...

-پدر کجاست؟

-اگر در دکان حضور ندارند ، لابد رفته اند برای سرکشی به یکی از دوستان.

تمام امیدمان را از دست داده ایم ، هیچ کس امروز را یادش نیست! باید خودمان دست به کار شَویم ... اگر امروز را از دست بدهیم ، انگار یک سال را از دست داده ایم! (باید امروز را خیلی خوش بگذرانیم) 

تلفن همراه(همان موبایلِ فرنگی ها) خاموش!!! نه نه نه ... روشن ، قبلش باید به حامی پیامک بدهیم، "امروز شرکت نمی آییم ، فردا می آییم ، دست پر می آییم!" ... تلفن همراه خاموش!!!

-ناخن گیر کو؟

- داخل کشو یگر ، همان جای همیشگی!

- آهان ، یافتمش ، متشکرم

حوله در دست ، به سمت حمام حرکت می کنیم ، باید دوش بگیریم ، روزی به این مهمی ، باید از همیشه تمیز تر باشیم دیگر! مگر نه؟

سشوار و اتو و چسب و واکس و داکس و نیترو و از این قبیل کوفت و زهره مار ها ، تعطیل ؛ امروز موهامان باید هوای آزاد بخورند!  البته شاید دم غروب یه حالی بهشان بدهیم! شاید! 

-جوراب هامان کو؟

- بو میدادند ، داده ایم با ماشین لباس شویی بشورند آنها را!

(آخر ما تازه یکی از آن جدید هایش را وارد منزل کرده ایم ، از همان هایی که در خود آفتاب دارد و باد ، لباس ها را خشک می کند و می دهد به ما)

مجبوریم به کشوی لباس های پدر دستبرد بزنیم ؛ جوراب تیره نمیپوشیم ، پدر جوراب روشن نمیپوشند ، بلاجبار از رنگ قهوه ای استفاده می کنیم (روشن ترین جورابی که در کشو میشود یافت )

امسال نیز میتواند به مانند سال های قبل باشد!!! (مغازه تعطیل و "مصطفی برو ببین بابا باهات کاری نداشته باشه" نداریم! - نانوایی امروز پخت ندارد! - اتاقم هم به لطف دستان پرتوان مادر ، بر خلاف همیشه ، شباهت غیر قابل تصوری به یک اتاق دارد (از همین مکان دستان مادر را می بوسیم و تشکر میکنم از برای این که در این سال ها به ما کمک کردند تا اتاقمان را کنیم همچو دسته ای گل (مانند خودمان) و ما عامل اصلی تمام موفقیت هامان را در مادرمان می بینیم و ما همیشه دوستش میداریم و از این جور حرف ها))

کجا بودیم؟ ... آها ، عرض می فرمودیم: امسال هم میتواند به مانند سال های قبل باشد! فقط اندکی تفاوت دارد امسال .. همه کاره ی جشن خودمانیم و خودمان! باید هرچه با شکوه تر برگزار شود مراسم تولدمان!

تا ساعت 15 قرار بر این بود تا به پانصد نفر از دوستان و اقوام پیام بفرستیم و مراسمی کوچک در یکی از قهوه خانه های شهر برگزار کنیم ؛ ولی وقتی به خزانه مراجعه کردیم به این نتیجه رسیدیم که هرچه جمعیت کمتر باشد ، بیشتر خوش میگذرد ، بی خودی شلوغ کاری برای چه؟ .. اصلاً مگر آنان برای مراسم تولدشان دعوتتان کردند که حالا می خواهید همشان را دعوت کنید؟!!! 

در همین افکار شناور بودیم که فوتبال شروع شد!  با این بازی بسیار روان و شفافی که پرسپولیس در مقابل استقلال انجام می دهد ، بی شک ما پیروز میدانیم و ما با تمام احترامی که برای استقلالی ها قائلیم ، به آن ها تذکر می دهیم که همین حالا از زمین بیرون رفته تا با اختلاف 13 یا 14 گل بازی را به پرسپولیس زلزله محبوب هر چی دله واگزار نکنند (شاید هم واگذار نکنند ، نمی دانیم ، املای درستش را نمی دانیم!) 

با توجه به این که پرسپولیس از زمین برنده خارج خواهد شد و ما آدم مغروری نیستیم و دوست نداریم شب تولدمان را اختصاص بدهیم به خورد ، ذلیل و خار کردن استقلالی های موجود در مراسم تولد ؛ مراسم تولد خود را به 7 روز دیگر ، یعنی 30 مهر ماه موکول می کنیم! که هم تعطیل باشد ، هم جیبمان اندکی پر باشد و هم دوستان محترم وقت بیشتری برای تهیه هدیه ای در خور شان و شعور و مقام اینجانب داشته باشند (از آنجایی که این چند کلمه ممکن است آتش خشم خیلی ها رو شعله ور کند ، از همین جا از آنها خواهش میکنیم که دهانشان را ببندند و حدالامکان اینجا آبرو داری کنند! حرمت تولدمان را نگه دارید لطفاً) 

بین دو نیمه ، ما و خودمان نشستیم و یک نفری یک عالمه فکر خوب خوب کردیم که یکی را می نویسیم ، امشب در یاهو ، یک اتاق گفتمان برپا میکنیم و یک عالم دوست و یک تولد اینترنتی! که خیلی زود پشیمان شدیم ... آخر اینترنت هم جاست برای جشن و پایکوبی؟ آن هم از پشت جعبه ای جادویی(همان مونیتور فرنگی ها) که در خور این روز عظیم نیست ... فرض کنید که مشکل آن جعبه حل شود و ما برویم "ال ای دی" همسایه بقلی را که تا دو روز پیش هنوز به آن "ال سی دی " می گفتیم ، برای امشب قرض بگیریم ؛ پیشکش ها ( معادل هدیه ها) را چگونه می رسانید به ما؟ مشکلِ بزرگیست و غیرقابل حل! (مهمانی اینترنتی منتفی شد ، ولی اگر راه حل مناسب برای پیشکش ها به ذهنتان رسید ، بفرمایید! سر تا پا به گوشیم) 

خلاصه ، دوستان عزیزی که بنده را کمی تا قسمتی می شناسید ، کمی غناعت پیشه کنید(شاید هم قناعت - خودمانیم ، املاء فارسیمان افتضاح است) ، پول های خود را صرف خوش گذرانی و کارهایی از این قبیل نکنید ، جشنی کوچک در راه است و مخارج این جشن ، سنگین .

بازی نیز تمام شد ، باختیم ... کاشکی امروز را بیهوده حرام نمی کردیم ، کاشکی جشنی می گرفتیم ! کاشکی!!!

بایستی 7 روز دیگر صبر کرد ، جشنی در راه است!!! جشنی کوچک

   + مودیبا ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

28 / خرداد / 1389

متن زیر رو فرستادمش به ایمیل استادم!!!!

بسم تعالی

جناب آقای --- ، استاد محترم برنامه سازی رایانه ای

سلام علیکم

بعد امتحان شاد و شنگول رسیدم خونه ، چون ایمان داشتم به این قضیه که امتحانم رو خوب دادم! ... لحظه شماری میکردم واسه وقتی که نمره ها بیاد و ببینم این امتحانِ خوب ، چه نمره ای رو با خودش به همراه داره!!!

امروز صبح اومدم پای کامپیوترم و متصل شدم به اینترنت تا نمره ی درس برنامه نویسیم رو بگیرم از سایت دانشگاه!

ولی پای کامپیوتر خشکم زد ... داشتم دیوونه میشدم ... یعنی درست میبینم؟! ... شدم 13...... وااااااااااااااااااااای!!!

استاد ، من تو کلاستون ، تقریبا" به 70% از مثال هایی که طرح می کردین جواب میدادم و 2 عدد + هم دارم تو دفتر کلاسی! حتی اگه فقط و فقط به این مثبت ها هم توجه می کردید و با توجه به اونها بهم نمره میدادید . حالا نمره ی من بیشتر از 13 یا حتی 15 میشد!

اصلاً نکنه من رو با یکی دیگه از بچه های کلاس اشتباه گرفته باشید؟!!! آخه چند نفر دیگه هم با نام خانوادگی شبیه به من تو کلاس بودند و همش اونها رو با من اشتباه می گرفتید!

دارم ار حرص میمیرم ... فکر اینکه شدم 13 داره دویوونم میکنه ... آخه امتحانی به این خوبی ، چرا 13؟!

دیگه بلد نیستم بیشتر از این بنویسم...

تو رو خدا ترتیب اثر بدین! من حقم بیشتر از اینها بود!

حدالاقل بگید که چطور شد که شدم 13!!! :(

نکته*** گفتید کسی بعد امتحان تماس نگیره واسه نمره (راستشو بخواین ترسیدم و زنگ نزدم بهتون) ولی ایمیل رو آزاد گذاشته بودید و گفته بودید که هر کسی اعتراضی داره بیاد و به ایمیل شما بفرسته اعتراضش رو! من هم اومدم و نوشتم!

 

مصطفی مودیبا – الکترونیک (کارشناسی ناپیوسته) – شماره دانشجویی: 78*****88


پ ن: شاید فرجی شه ، کسی چه میدونه؟!

   + مودیبا ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

آسمون که مرغ نداره...!!!

سلام

موبایلم داره زنگ میخوره ... سرم رو از زیر پتو به زور میارم بیرون ... صبح شده ... به زور خودمو میرسونم به گوشیم ... انگشتِ شصتِ دستِ راست ، رو دکمه ی سبز ... هنوز چیزی نگفتم که یه آقا پسری از اون طرف خط میگه: هوی ... مرتیکه ... یه بار دیگه با 09351111111 (شماره اصلی رو نمیگم که دلت یا هر جای دیگت بسوزه) تماس بگیری ، کاری میکنم که مرغ های آسمون به حالت زار زار گریه کنند...! (چند تا حرف دیگه هم زد که نمیشه اینجا تایپش کرد!!!)

دیگه خوابم نمیاد ... پتو رو کامل از رو سر و بدنم میندازم کنار ... شوکه شدم ... دارم تمام جوانب امر رو مورد بررسی قرار میدم ... به هر کسی هم که فکر میکنم نمیتونه باهام شوخی کرده باشه ... اونم این وقت صبح!

از همه مهمتر حرفیه که این آقا پسر زده بهم ... گفته کاری میکنه که مرغ های آسمون به حالم زار زار گریه کنند!!! ... بیشتر شبیه افسانه هاست حرفی که زده این آقا پسر!!!

کاش میتونستم ازش بپرسم که منظورش چیه! ... آخه آسمونِ اینجا مرغ نداره ... آسمون اینجا پرِ از 1001 جور پرنده ... از کلاغ و کبوتر و شاهین تا پرستو و بلبل و گنجشک ... ولی به خدا توشون مرغ نمی تونی پیدا کنی!!!

اینجایی که من زندگی میکنم مرغ به مقدار بسیار زیاد وجود داره ... ولی به خدا هیچ کدومشون تو آسمون نیستند ... همشون رو زمین اند و دارن به خوبی و خوشی در جوار هم زندگی میکنند ... تا اونجایی هم که من اطلاع دارم ، پرواز بلد نیستند ... موثرترین کاری هم که میتونند انجام بدهند اینه که صبح به صبح یه تخم بندازن پایین ... اگه هم خیلی فعال باشند ، این تخمشون میشه 2 زرده!!!

یه چیزی که خیلی منو به فکر فرو برد این بوده که یه مرغ چطور میتونه زار زار به حال کسی گریه کنه؟ .... مرغ های اینجا فقط میتونند قد قد کنند ، خیلی هم که به خودشون فشار بیارند صداشون میگیره و تا یک هفته هیچ صدایی ازشون متصاعد نمیشه ...!
یه نکته ی دیگه هم هست .... من مگه حالم چِشه که قراره مرغ های آسمون به حالم زار زار گریه کنند؟ من که حالم خوبه ...

...

تو همین حال و احوال بودم که آقا پسره دوباره زنگ میزنه و بعد از کلی معذرت خواهی ،  توضیح میده که به اشتباه با من تماس گرفته و آقا من غلط کردم ، جوونی کردم ، منو ببخش و .. (یه چیزهای دیگه ای هم میگه که شاید درست نباشه اینجا بنویسمش!)

شانس که ندارم ... اگه داشتم ، صبحم اینطور شروع نمیشد ... میشد؟!

 

پ ن: خسته شدم از بس چرت و پرت نوشتم اینجا ... شاید مدل نوشتنم رو عوضش کنم! ... شاید

   + مودیبا ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()