کنکوریها

مجبوری ساعت 4 صبح از خواب بیدار شی در حالی که دیشب تا ساعت 2 خوابت نبردهخمیازه ؛ ساعت 4.30 سوار رنو دوستت میشی تا راه بیفتین به طرف حوضه ی امتحانی ، اونم به این امید که تا ساعت 7 صبح می رسین به حوضه ؛ چون حوضه ی مربوطه ، تو یه شهر دیگست!نگران

درست زمانی که فکر میکنی همه چیز داره خوب پیش میره ، ماشینتون پنچر میشه! زاپاس نداری !!تعجب جک هم نداری !!!هیپنوتیزم ... ولی تو خوش شانسی ، چون درست اون طرف خیابون یه آپاراتی بازه!نیشخند

نیم ساعت معطل میشی و دوباره خندون و سرحال خودتو میچپونی تو ماشین و حرکت به سمت کنکور...

وارد شهر میشی ، جایی رو بلد نیستی ، از یکی دو نفر میپرسی آدرست رو و بالاخره پیدا میکنی حوضتو ، درست دقیقه ی 90 ، یعنی همون زمانی که درب حوضه ها در حال بسته شدنه میرسی به محل امتحان

موبایلت رو تحویل میدی!

جلسه که شروع شد ، تازه میفهمی پاک کن رو تو ماشین جا گذاشتی!!! ... ولی تو خوش شانسی ، چون داوطلب بغلیت پاک کنش رو نصف میکنه و میده بهت (تشکر یادت نره!)لبخند

پرسش نامه های دروس عمومی توزیع شده ، شروع میکنی به خوندن پاسخ نامه ، ولی ... (سخت بود!)ناراحت

کیک و آبمیوه میارنخوشمزه ، درست وقتی نوبت به تو میرسه ، کیک تموم میشه گریه... ولی تو خوش شانسی چون یکی از مراقبین میره و یه جعبه ی کیک دیگه میاره ... ولی به جای کیک تو جعبه ، ویفر میبینی!ابرو

آبمیوه گرمه ، ویفر هم به دلیل فشار زیاد که بهش وارد شده ، تبدیل شده به پودر ویفر...!

75 دقیقه گذشت ، پرسش نامه های دورس تخصصی توزیع شده و پرسش نامه های دروس عمومی جمع میشه

میری سراغ دروس تخصصی و این بار هم ... (سخت بود!!!)گریه

30 دقیقه از 120 دقیقه ای که به دروس تخصصی اختصاص داده شده گذشت ، تعداد افراد حاضر در جلسه ، تک رقمی شده!هیپنوتیزم

تا می خوای به دوستت اشاره کنی که بلند شو بریم ، میبنی جا تره و بچه نیست (دوستت خیلی وقته رفته!)

تا میای از رو صندلیت بلند شی تموم پودر ویفر میریزه رو زمین !!! توجهی نمیکنی

میای پیش مراقب سالن (همونی که موبایلت رو بهش تحویل دادی) و بهش میگی : موبایلم؟ ؛ اونم میپرسه: کدومه؟!

تویی و 200 یا 300 تا موبایل که روهم مثل یه کوه توی یه سبد چیده شده! این بار دیگه خوش شانس نیستی ، چون موبایلت تو پایین ترین قسمت سبد قرار داره و داره وزن 200 یا 300 موبایل دیگه رو تحمل میکنه!!! ... موبایلت رو تحویل میگیری

حالا تو خیابونی ... زنگ میزنی به دوستت تا با هم برگردین خونه به من زنگ بزن، ولی ، تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش میباشدکلافه

telephone hamrahe moshtarake morede nazar khamush mibashadنیشخند

یک ساعته که داری گرمای شهر رو تحمل میکنی (در این بین ، با چند تا از هم کلاسی هات یه جلسه ی کوچولو در مورد کنکور میزارین تا یه خورده گرما واستون قابل تحمل شه) که یهو دوستت با رنو میاد !زبان

شهر خیلی شلوغه ، گمون نمی کنی که دوستات بتونن ماشین گیر بیارن واسه رفتن به خونه ، واسه همین بهشون میگی که میتونن باهاتون بیان! ولی دوستات خودشون ماشین دارن ؛ سمند ، پژو(از همه رنگ و همه مدل) ، پراید ، پیکان ، PK و...عینک

یه آقایی میاد جلو و میپرسه: چرا امروز شهر اینقده شلوغه؟ - یکی دو ثانیه نگاش میکنی و میگی: یعنی خبر نداری که امروز کنکور برگزار شده تو شهرتون؟ - میگه: نه! - دیگه چیزی نمیگی...!!!سبز

میری سوپری سر خیابون و 4 تا ایستک میخری ... شیشه خالی هاش میمونه رو دستتون ... میرسین به یه پیچ ، شیشه ها پرتاپ میشه به سمت حاشیه ی جاده!! (حاشیه ی خاکی خارج شهر)

تو جاده با یه لاک پشت مسابقه میزارین ؛ در کمال ناباوری ، اون لاک پشته که برنده  میشه!!! (ماشینمون خیلی تند نمیرفت ، یعنی نمیتونست تند بره!)

ساعت 13 میرسی خونه (از دوستت تشکر میکنی به خاطر همه چیز!) ناهار میخوری ، هنوز قاشقت نرسیده به زمین خوابت میبره ، ساعت 18 بیدار میشی ولی هنوز خوابت میاد!خمیازه تصمیم میگیری بازم بخوابی ولی بابات نمی زاره ؛ میگه: بسه دیگه بچه! چقدر می خوابی؟!

العان ساعت 22:30 ، تصمیم میگیری یه حالی به وبلاگت بدیچشمک ، میشینی پشت کامی جون (کامپیوتر عزیز) و شروع میکنی به نوشتن ؛ موضوع انتخاب میکنی : کنکوریهازبان

شروع میکنی به نوشتن اتفاق های روز و سعی میکنی یه جوری بنویسی که خواننده خوشش بیاد ؛ این جوری مینویسی :یول

مجبوری ساعت 4 صبح از خواب بیدار شی در حالی که دیشب ...


پ ن: 75% از وقایع بالا ، واقعیت میباشد
پ ن: 25% باقی مانده نیز واقعیت میباشد ولی دچار تغییرات اندکی گردیده است

   + مودیبا ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()