آسمون که مرغ نداره...!!!

سلام

موبایلم داره زنگ میخوره ... سرم رو از زیر پتو به زور میارم بیرون ... صبح شده ... به زور خودمو میرسونم به گوشیم ... انگشتِ شصتِ دستِ راست ، رو دکمه ی سبز ... هنوز چیزی نگفتم که یه آقا پسری از اون طرف خط میگه: هوی ... مرتیکه ... یه بار دیگه با 09351111111 (شماره اصلی رو نمیگم که دلت یا هر جای دیگت بسوزه) تماس بگیری ، کاری میکنم که مرغ های آسمون به حالت زار زار گریه کنند...! (چند تا حرف دیگه هم زد که نمیشه اینجا تایپش کرد!!!)

دیگه خوابم نمیاد ... پتو رو کامل از رو سر و بدنم میندازم کنار ... شوکه شدم ... دارم تمام جوانب امر رو مورد بررسی قرار میدم ... به هر کسی هم که فکر میکنم نمیتونه باهام شوخی کرده باشه ... اونم این وقت صبح!

از همه مهمتر حرفیه که این آقا پسر زده بهم ... گفته کاری میکنه که مرغ های آسمون به حالم زار زار گریه کنند!!! ... بیشتر شبیه افسانه هاست حرفی که زده این آقا پسر!!!

کاش میتونستم ازش بپرسم که منظورش چیه! ... آخه آسمونِ اینجا مرغ نداره ... آسمون اینجا پرِ از 1001 جور پرنده ... از کلاغ و کبوتر و شاهین تا پرستو و بلبل و گنجشک ... ولی به خدا توشون مرغ نمی تونی پیدا کنی!!!

اینجایی که من زندگی میکنم مرغ به مقدار بسیار زیاد وجود داره ... ولی به خدا هیچ کدومشون تو آسمون نیستند ... همشون رو زمین اند و دارن به خوبی و خوشی در جوار هم زندگی میکنند ... تا اونجایی هم که من اطلاع دارم ، پرواز بلد نیستند ... موثرترین کاری هم که میتونند انجام بدهند اینه که صبح به صبح یه تخم بندازن پایین ... اگه هم خیلی فعال باشند ، این تخمشون میشه 2 زرده!!!

یه چیزی که خیلی منو به فکر فرو برد این بوده که یه مرغ چطور میتونه زار زار به حال کسی گریه کنه؟ .... مرغ های اینجا فقط میتونند قد قد کنند ، خیلی هم که به خودشون فشار بیارند صداشون میگیره و تا یک هفته هیچ صدایی ازشون متصاعد نمیشه ...!
یه نکته ی دیگه هم هست .... من مگه حالم چِشه که قراره مرغ های آسمون به حالم زار زار گریه کنند؟ من که حالم خوبه ...

...

تو همین حال و احوال بودم که آقا پسره دوباره زنگ میزنه و بعد از کلی معذرت خواهی ،  توضیح میده که به اشتباه با من تماس گرفته و آقا من غلط کردم ، جوونی کردم ، منو ببخش و .. (یه چیزهای دیگه ای هم میگه که شاید درست نباشه اینجا بنویسمش!)

شانس که ندارم ... اگه داشتم ، صبحم اینطور شروع نمیشد ... میشد؟!

 

پ ن: خسته شدم از بس چرت و پرت نوشتم اینجا ... شاید مدل نوشتنم رو عوضش کنم! ... شاید

   + مودیبا ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()