سفرنامه ی مودیبا!!!

22 آذر 1388


ساعت 6.30 صبح ، خونه:
حمید زنگ زده و گفته داره میاد خونمون ... آخه می خواهیم بریم تفریح!!!
آذوقه ی سفر رو سوار رخش میکنیم ... میریم دنبال اون یکی همسفر ، اسمش حسین ، هم سن و سال خودمونه!!!

ساعت 6:45 صبح ، پمپ بنزین :
خوشبختانه قرار نیست تو صف منتظر بمونیم .... پمپ ها خلوتند و کارمون خیلی زود تموم میشه

ساعت 7:00 صبح ، نانوایی:
هرچی تو پمپ بنزین تو صف معطل نشدیم ، عمرمون تو صف نون حروم شد
من هنوز نفهمیدم صف به چی میگن!!! به این که یه جا وایسی و صبر کنی تا نوبتت شه ! یا اینکه صبر کنی رهگذرها و اقوام نانوای عزیز نون بگیرند و بعدش نوبت تو شه!


٠

٠

٠

در هر حال ، نون خریدیم

ساعت 7:45 صبح ، دم در خونه ی عرفان:
- عرفان چیست؟
- عرفان موجودیست 4 دست و پا که شباهت زیادی به انسان دارد و از قرار معلوم ، یکی از 4 رکن اصلی این سفر نیز میباشد.
** عرفان نزدیک به 1 ساعته که دم در خونشون منتظر ماست ، و به همین دلیل از نظر روحی بسیار آشفته هستش!!!

ساعت 7:46 تا 11:45 ، سوار بر رخش:
اتفاقات زیادی افتاده تو این 4 ساعت که به طور خلاصه به اونها میپردازیم:

دقایق اولیه ی رخش سواری:
حسین برای رفع حاجت به wc مراجعه کرده
عرفان رفته واسه خرید تنقلات
حمید برای همدردی با حسین به وی ملحق میشه
مودیبا وظیفه ی خطیر مراقبت از رخش رو به عهده داره

دقایق ثانویه ی رخش سواری:
حسین داره میگه و میخنده
عرفان داره میگه و میخنده
مودیبا داره میگه و میخنده
حمید داره میگه و میخنده

دقایق ثالثیه ی رخش سواری:
حمید سوار بر رخش ، با یک حرکت فوق حرفه ای عزرائیل رو از نزدیک به بچه ها نشون میده
... سکوت ، سکوت ، سکوت ...

دقایق رابعیه ی رخش سواری:
هر 4 نفر سکوت کرده و بدینوسیله اعتراض خود را نسبت به حرکت فوق حرفه ای حمید ، به گوش جهانیان میرسانند

دقایق پایانی رخش سواری:
حمید لاین مخالف را با لاین خود اشتباه گرفته و کمی آن طرف تر عزرائیل برای ما دست تکان میدهد
... سکوت ، سکوت ، سکوت ...

و بدینوسیله حمید هنر رخش سواری خود را به همگان نشان میدهد!!!


ساعت 11:45 ، کمپ:
آذوقه ی سفر را از رخش پیاده کرده و به کمپ منتقل میکنیم!!!
عرفان می خوابد
حسین و حمید و مودیبا به پیاده روی میروند

ساعت 13:00 ، باز هم کمپ:
عرفان خواب می بیند
حسین و حمید و مودیبا به کمپ باز گشته اند

ساعت 13:30 ، همان کمپ:
گوشت ها به سیخ کشیده میشوند
گوشت ها پخته میشوند
گوشت ها خورده میشوند

ساعت 15:00 ، کمپ:
آذوقه ی باقی مانده به رخش بازگردانده میشود
حرکت به سمت تله کابین اغاز میشود

ساعت 15:15 ، صف تله کابین:
بلیط ها خریداری شده
صف متعادل است ، حدالاقل نوبت رعایت میشود
حمید کمی میلرزد که دلیل را سردی هوا بیان میکند

ساعت 15:20 ، تله کابین:
حمید کماکان میلرزد ، تحقیقات به عمل آمده حاکی از آن است که حمید از ارتفاع میترسد
.. و حمید از ترس میلرزد!

ساعت 15.35، تله کابین:
حمید دیگر نمی لرزد ... مثل اینکه هوا کمی گرم شده است

ساعت 16:00 ، رستوران جنگلی:
4 عدد سیب زمینی سرخ کرده = 8000 تومان
... نشانه ها حاکی از این است که این مکان همان "سر گردنه" است ، پس این قیمت در این مکان ، قیمتی است کاملاً متعادل!

ساعت 17:30 ، سوار بر رخش ، به سمت منزل:
به سمت منزل در حرکتیم
و تقریباً 3 ساعت دیگر به منزل خواهیم رسید

 

پی نوشت: از این پس ، زود به زود میام !!!

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر

سلام عید شما هم مبارک باشه!!! خیلی مهم نبود.......

مریم

سلام[تعجب] ای ول[دست][دست][دست] خسته نباشید[اوه] غش کردم از خنده[قهقهه] دست به قلمتون عالیییییییییییییییییییییییییه[دست]

معصومه

سلام ممنون از این که وبلاگم سر زدید اگه با تبادل لینک موافقید برام پی ام بذارید و ممنون سفرنامه جالبی بود [گل]

مسافر

حالا ایندفعه رو به بزرگواری خودتون ببخشید..... شعر که قشنگ بود.. مگه نبود؟

مسافر

سلام حقوق پیام نور متولد 67 حالا روحیاتم به سن و رشته م میخوره؟

مسافر

سلام بله از شما یه 11ماهی بزرگترم البته باید بگم من رشته ی انسانی نبودم! کنکور انسانی دادم رشته م تجربی بوده و به یاد ماندنیترین دوران رشته ی تجربی هم تشریح هایی بود که انجام میدادیم! مغز!چشم!قلب!کلیه! و حتی باید بگم ما قورباغه هم تشریح کردیم! خیلی قشنگ بود! خیلی!مخصوصا قلبش که میزد!آخه قطع نخاعش کردیم اول و بعد شکمش رو پاره کردیم! ریه هاش رو که دیگه نگو! مثل یه توت فرنگی خونی! انقدر قشنگ بود که نگو و نپرس! میدونی! قدرت خداوند کاملا مشخص و عیان بود توی تشریح هایی که انجام میدادیم! یادش به خیر! البتته اگر روز قیامت قورباغه هه نیاد ما رو قطع نخاع کنه و بعد بشینه به ضربان قلبمون نگاه کنه! :-)

مسافر

سلام! چرا توهین میکنی آقا![نیشخند] من گفتم تشریح نه تیکه تیکه کردن!!![نیشخند] بعد هم ما که تیکه تیکه ش نکردیم! قطع نخاعش کردیم و اندام داخلیش رو بررسی کردیم! این رو که میخوام بگم واقعا حس کردم اونجا: قدرت خدا رو میشد دید و لمس کرد!! باور کن آدم وقتی میبینه قلب به اون کوچیکی، فکر کنم اندازه یه لوبیا بود چقدر قشنگ داره کار میکنه و تالاپ تولوپ میکنه اصلا میمونه توی قدرت خداوندگار!!! البته همه مون از یه چیز اون روز خیلی ناراحت شدیم که دیگه نمیگم چون میترسم حالت واقعا به هم بخوره!!! یا هو مسنجر هم فردا صبح از ساعت 7 تا 8 هستم!! چون امتحان ها نزدیکه زیاد نمیتونم بیام!!! حالا مگه چه مساله ای پیش اومده که لازمه توی یاهو صحبت کنیم؟! به هر حال اگر خواستی فردا از 7 تا 8 هستم در خدمتتون! یا علی!!!

مسافر

اگر مايليد به نيابت از شما زيارت امام حسين (ع) در حرم مطهر توسط يكى از خادمان حرم شريف تلاوت شود لطفا الآن وارد سایت زیر شوید و ثبت نام كنيد وثواب زيارت را به هركه دوست داريد هديه كنيد به امید زیارت حضوری مضجع شریف آقا سیدالشهداء (ع) http://www.imamhussain.org/enaba-1.html